تبليغاتX
در به در ثانیه ها


در به در ثانیه ها

بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت
نقاشي كن عكس خورشيد را
و در پشت پنجره سرد تنهاييم بگذار
تا كه بر من بتابد
و روح يخ ‌بسته‌ام را حرارتي جاودانه بخشد

بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت
نقاشي كن امواج آبي دريا را
تا ماهي كوچك قلبم
در آن آرامش آبي
از حس بي‌تابي رها گردد

نقاشي كن عكس چابك عشق را
تا مرا ببرد
ببرد به
آنجايي كه فقط تو باشي و من باشم و عشق و نور

برايم نقاشي كن
نم نم باران را
تا شوره‌زار خشك دل‌تنگي‌ام
دشتي سرسبز گردد آشيان شقايق‌ها
نقاشي كن سايه‌بان امنيت را
تا در زير آن ببافم فرشي از جنس آرامش
و بنشينم
بنشينم در انتظار تو

بر برگ سفيدي به سفيدي قلب پاك مهربانت
نقاشي كن عكس خوشبختي را
و بر ديوار زندگي‌ام بياويز
نقاشي كن كوهي بلند را
تا بر قله آن كوه بلند
در گوش آسمان بخوانم
كه آه .....
من چقدر خوشبختم
خوشبخت

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 13:38 توسط در به در ثانیه ها| |

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 20:50 توسط در به در ثانیه ها| |

می روی
می دانم در دور دست ترین نقطه از من
دستی انتظارت را میکشد

لبخند میزنم و
با تکان ساده دستی بدرقه ات میکنم
اما
لرزشهای بی امان دلم
گواهی می دهند
که ترانه های آبی برای ربودن من آمده اند!

من نیز خود را می سپارم به آن
هیاهوی همیشگی!

تنها وقتی میخواهم
برای سوزاندن خاطراتم
شاید هم از یاد بردن تو!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 9:45 توسط در به در ثانیه ها| |

سكوت ، بند گسسته است.
كنار دره، درخت شكوه پيكر بيدي.
در آسمان شفق رنگ
عبور ابر سپيدي.

نسيم در رگ هر برگ مي دود خاموش.
نشسته در پس هر صخره وحشتي به كمين.
كشيده از پس يك سنگ سوسماري سر.
ز خوف دره خاموش
نهفته جنبش پيكر.
به راه مي نگرد سرد، خشك ، تلخ، غمين.

چو مار روي تن كوه مي خزد راهي ،
به راه، رهگذري.
خيال دره و تنهايي
دوانده در رگ او ترس.
كشيده چشم به هر گوشه نقش چشمه وهم:
ز هر شكاف تن كوه
خزيده بيرون ماري.
به خشم از پس هر سنگ
كشيده خنجر خاري.

غروب پر زده از كوه.
به چشم گم شده تصوير راه و راهگذر.
غمي بزرگ ، پر از وهم
به صخره سار نشسته است.
درون دره تاريك
سكوت بند گسسته است.

                                                                                                  سهراب سپهری

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:30 توسط در به در ثانیه ها| |

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 19:0 توسط در به در ثانیه ها| |

...ای کسانی که مرا دفن می کنید...
...مرا در تابوتی سیاه و سیاه تر از آنچه که در دنیا کشیده ام بگذارید...
...تابوت مرا اهسته و قدم به قدم ببرید تا همه بدانند سکوت زندان دلم بوده...
...دستهای مرا باز کنید تا همه بدانند چیزی با خود نبرده ام...
...و پاهای مرا ببندید تا همه بدانند که پایبند کسی بوده ام...
...چشمهای مرا باز بگذارید تا همه بدانند چشم انتظار کسی بوده ام...
...و در اخر تکه یخی همچون صلیب بر روی قبرم بگذارید...
...تا با اولین طلوع خورشید به جای اشکم جاری شود...
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 18:48 توسط در به در ثانیه ها| |

دردهای من جامه نیستند تا زتن در آورم، چامه وچکامه نیستند تا به رشته ی سخن درآورم ،نعره نیستند تا زنای جان برآورم ، دردهای من نگفتنی ، دردهای من نهفتنی است ،دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم، زمانه است ، مردمی که چین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان ،مردمی که نامهایشان ، جلد کهنه ی شناسنامه هایشان، درد می کند......

 

 من ولی تمام استخوان بودنم، لحظه های ساده ی سرودنم درد می کند، انحنای روح من ، شانه های خسته ی غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است، کتف گریه های بی بهانه ام ، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است 

درد های پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟

 

اولین قلم حرف درد را، در دلم نوشته است، دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است،پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم دردحرف نیست، درد نام دیگر من است، من چگونه خویش را صدا کنم؟   

                                                          

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 17:25 توسط در به در ثانیه ها| |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور می کردند بین راه سر موضوع
اختلاف پیدا کردندو به مشاجره پرداختند یکی از آنها از سر خشم بر چهر دیگری سیلی زد
دوستی که سیلی خورده بود سخت آزرده شد ولی بدون آن که چیز ی بگوید روی شن های بیابان نوشت
امروز بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد
آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند به یک آبادی رسیدند تصمیم گرفتند قدری انجا بمانند
و کنار برکه آب استراحت کنند ناگهان شخصی که سیلی خورده بود لغزید و د ربرکه افتاد نزدیک بود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد بعد از آن که از غرق شدن نجات یافت برروی صخره ای سنگی این جمله را حک کرد امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد
دوستش با تعجب از او پرسید بعد از ان که من با سیلی تو را آزردم تو آن جمله را روی شن های صحرا نوشتی ولی حالا این جمله را روی صخره حک می کنی ؟
دیگری لبخندی زد و گفت وقتی کسی ما را آزار می دهد باید روی شن های صحرا بنویسیم تا باد های بخشش آن را پاک کنند ولی وفتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگی حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادها ببرد

نوشته شده در دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 18:17 توسط در به در ثانیه ها| |


Design By : Night Skin

The Hunger Site