در به در ثانیه ها
قناری گفت کره ما کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی ماهی سرخ سفره ی هفت سینش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور می شود کرکس گفت سیاره ی من سیاره ی بی همتایی که در آن مرگ مائده می آفریند کوسه گفت زمین سفره ی برکت خیز اقیانوس ها انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستینش از اشک تر بود احمد شاملو اگر خداوند برای لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه ای کوچک از زندگی به من ارزانی می کرد احتمالا همه آنچه که به ذهنم می رسید نمی گفتم . بلکه به همه چیزهایی که میگفتم فکر می کردم . ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آن بلکه در معنایی است که دارند . کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم . چون می دانستم هر دقیقه که چشممان را برهم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم . هنگامی که دیگران می ایستادند من راه می رفتم و زمانی که دیگران می خوابیدند من بیدار می ماندم . هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن بک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم . اگر خداوند تکه ای از زندگی به من ارزانی می داشت قبایی ساده می پوشیدم . نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم را بلکه روحم را عریان می کردم .خدایا اگر دل همچنان در سینه ام می تپید نفرتم را بر یخ می نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم . خدایا اگر تکه ای زندگی داشتم نمی گذاشتم حتی یک روز بگذرد بی آن که به مردمی که دوستشان می دارم نگویم دوستشان دارم . به همه مردان و زنان می قبولاندم که محبوب من هستند و در کمند عشق زندگی می کردم . به انسا نها نشان می دادم که در اشتباهند که گمان می بردند که پیر شده اند و دیگر نمی توانند عاشق باشند . و نمی دانند زمانی پیر می شوند که دیگر نمی توانند عاشق باشند . به هر کودکی دو بال می دادم ولی رهایش می کردم تا خود پرواز را بیاموزد . به سالخوردگان یاد می دادم که مرگ نه با سالخوردگی بلکه با فراموشی سر می رسد . من در یافته ام که همگان می خواهند در قله کوه زندگی کنند بی آنکه بدانند خوشبختی واقعی وابسته آنچه است که در دست دارند . در یافته ام که وقتی طفل نوزاد برای اولین بار با مشت کوچکش انگشت پدر را می فشارد او را برای همیشه به دام می اندازد . در یافته ام که یک انسان فقط هنگامی حق دارد به انسانی دیگر از بالا به پائین بنگرد که ناگزیر باشد او را یاری دهد تا روی پای خود بایستد . من از شما بسی چیز ها آموختم . اما در حقیقت فایده ی چندانی ندارد . چون هنگامی که آنها را در این چمدان می گذارم . بد بختانه در بستر مرگ خواهم بود . گابریل گارسیا مارکز معلم پای تخته داد می زد خسرو گلسرخی به جست و جوی تو زنده یاد احمد شاملو

صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
یک با یک برابر هست
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسید
گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید
یک با یک برابر نیست
مرثیه
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم
در چار راه فصول،
در چار چوب شکسته پنجره ئی
که آسمان ابر آلوده را
قابی کهنه می گیرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درمیان نهاد.
پس به هیئت گنجی در آمدی:
بایسته وآزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است!
***
نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آفتاب می گذرد
- متبرک باد نام تو -
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
| Design By : Night Skin |


