در به در ثانیه ها
تقصیر باد بود بی موقع او وزید شاید اگر بجای تیر روز تولدم، در ماه مهر بود یا لا اقل؛ بجای جمعه در روز شنبه ای، حتی سه شنبه ای شاید اگر که مادرم پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود خوشبخت می شدم تقصیر ابر بود آن بادِ نا رفیق، که مخالف همی وزید از دستِ جور آن مه و خورشید زیر ابر لجبازی فلک، که چرا نانِ ما نداد شاید شباهت مرغکِ همسایه ام به غاز کوتاهی پدر اقبال کج مدار شاید اگر که شانس؛ آن قهر کرده ز من؛ گیج بی حواس یکبار هم پلاکِ خانه ما را به یاد داشت خوشبخت می شدم تقصیر ما که نیست از دست روزگار؛ که طالع ما را چنین نوشت... دیگر گلایه بس باید شروع کنم دشوارتر قدم؛ این اولین قدم این راه باور خود؛ راه نو شدن با گام اولین، آغاز می شود باید شروع کنم مکتوب سرنوشت باید ز سر نوشت کیوان شاهبداغی من پس از مدتها همه تنها هستیم جمع ما تنهایان
*سلامی نو خدمت همه دوستان* سپاس زیاد از مدیریت وبلاگ که من رو در کنار شما دوستان عزیز جای داد مشتاقانه منتظر نظرهاتون در مورد مطالبم هستم با عرض سلام خدمت دوستان عزیز خیلی خوشحالم که ورود عضو جدید رو به وبلاگ در به در ثانیه ها اعلام کنم امیدوارم که از مطالبش لذت ببرید نابخشوده ی عزیز خیلی خوش اومدی در به در ثانیه ها گفتم : کبوتر ِ بوسه! یغما گلرویی چه روزهای زلالی بود! یغما گلرویی ما نوشتیم و گریستیم احمد شاملو نه او با من نصرت رحمانی
سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، از اسوهای که جمع اضداد بود، از
آهن و اشک، از شیر بیشه نبرد و عارف شبهای قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن
سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی
چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این
شاگرد مکتب علی(ع)، این مالکاشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و
دشوار است. چرا که حتی نمیتوان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست،
توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از
او ترسیم نماییم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات
مادی و معیارهای خاکی نمیشود توصیف نمود و سنجید.
ادامه مطلب
فرصتی یافته ام
تا كمی گریه كنم
وبه تنهایی خود فكر كنم
هرچه با همدیگر،تنهاتر
گرد هم جمع شدیم
تا به تنهایی خود عمق دهیم
جمع ما تنهایی هاست
وچه وحشتناك است
من پس از مدتها
فرصتی یافته ام
تا به تنهایی خود فكر كنم
وبه تنهایی تو
كه چه آسان رفتی....
![]()
![]()
گفتی : پَر!
گفتم : گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی اینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!
همیشه یکی از ما چشم می گذاشت،
تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد
و دیگری
در حول و حوش ِ شهامت ِ سایه ها پنهام می شد!
ساده ساده پیدایم می کردی! پونه پنهان نشین من!
پس چرا در سکوت این مغازه پیدایم نمی کنی؟
بیا و سرزده برگزد!
بگو: «-سک سک! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطی ِ قرصهایم را در جوی روبروی مغازه می اندازم!
قلمم را،
چرکنویس های تمام ترانه های تنهایی را!
بعد شانه شعر را می بوسم!
می گویم: «-خداحافظ! واژگان نمناک کوچه و باران!
آخر فرشته فراموشکار ِ من برگشت!»
پیاده راه می افتیم!
از دره گرگها،
تا کوچه دومین پرنده تنها
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایت از ترکم تنهایی این سالها می گویم
و تو برایم از حضور ِ دوباره بوسه!
دیگر «کبوتر باز برده» صدایت نمی زنم!
بر دیوار ِ بلند کوچه می نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...
بیا و سرزده برگرد!
بی بی ِ بازیگوش ِ من!
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...
کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت
ما نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم
نه من با او
نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
نه مار بازویی بر پیکری پیچید
نه
شبی غمگین
دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
نه من با کس
سر یاری
نه مهتابی
نه دلداری
و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
و شعر ناتمامی خواند
بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
...
او با تو ؟
ولی من خوب می دانم
نه او با من
نه من با او
| Design By : Night Skin |


