تبليغاتX
در به در ثانیه ها


در به در ثانیه ها

 

هنگام پاییز
 زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
 و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد

کارو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:38 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

 

احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:47 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

می آمیزم سیاهی شب را
با سفیدی ِ روزْ
- که خودْ عصاره ی رنگینْ کمانْ استْ!-
تا خکستری ْ را برگزینم
برای ترسیم ِ آسمانِ سرزمین ِ خویش!

بَر حاشیه ی سوری ِ بومْ
شن‎ْ زاری تفته را نقاشی می کنم
با سَرچشمه ای که خوابْ گاه ِ‌ اژدهاست!

خورشیدی قُراضه ْ را پَرچْ می کنم بر آسمان
با عبور تاریک کلاغان در حاشیه و ُ
خبرْکشان ِ مُرده به تازیانه ی باد...

این جا ایران است
و من
تو را دوست می دارم!●

 

یغما گلرویی(از مجموعه ی « من وارث  تمام بردگان جهانم»)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:45 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

 

من شکستم در خود
من نشستم در خویش
لیک هرگز نگذشتم از
 پل
 که ز رگ های رنگین بسته ست کنون
بر دو سوی رود آسودن
 باورن کن نگذشتم از پل
 غرق یکباره شدم
من فرو رفتم
 در حرکت دستان تو
 من فرو رفتم
در هر قدمت ، در میدان
من نگفتم به ذوالکتاف سلام
 شانه ات بوسیدم
تا تو از این همه ناهمواری
به دیار پکی راه بری
که در آن یکسانی پیروزست
من شکستم در خود
من نشستم در خویش

 

 

خسرو گلسرخی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:0 توسط در به در ثانیه ها| |


یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
 بادی شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
 بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
 شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش ...))



احمد شاملو
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:1 توسط در به در ثانیه ها| |


Design By : Night Skin

The Hunger Site