در به در ثانیه ها
سر مست از عطر خوش کودکی شاداب از طراوت زندگی توی دنیای عروسکی خودت مشغول بازی هستی یه دفعه بابا و مامان دستتو می گیرن می برنت یه جایی که وقتی از دور می بینیش ناخود آگاه دلت می لرزه نمی دونی کجا داری میری ولی هیبت اون ساختمون بزرگ با اون مجسمه فرشته که ترازو تو دستشه و داره با چشمای بسته یه چیزیو وزن می کنه،عدالت! واژه ی غریبیه مگه نه؟ خب اشکالی نداره عزیزم کم کم باهاش آشنا میشی بزار جنگ و مرافعه ی بابا و مامان تو دادگاه جلوی چشمای معصوم و قشنگت تموم شه بعد آقای قاضی برای زندگی همتون تصمیم می گیره نگران نباش از تو هم نظرتو می پرسن ، که می خوای با بابا بمونی یا با مامان البته باید یکیشونو انتخاب کنی،عدالت! بعد از جدایی معنیه این کلمه برات روشن میشه وقتی دلت برای مامان یا بابا تنگ شد،وقتی که کم کم بزرگ میشی و برای تک تک عروسکات مجلس ختم می گیری ، کمبود ها رو احساس می کنی ، تبعیض ها رو احساس می کنی باید جاشونو با یه چیزی پر کنی از همین جا جامعه تورو می کشه به بی راهه بعد که تا گلو تو باتلاقش فرو رفتی میارنت تو تلویزیون(جایی که تو بچگی آرزو داشتی توش باشی) صورتتو شطرنجی می کنن و به عنوان اراذل و اوباش ، به عنوان معتاد ، به عنوان فاحشه و ... به این مردم معرفیت میکنن تا بشی درس عبرت دیگران عدالت! کودکی را می بینم با چشمانی حیرتزده به من زل می زند و می گوید : تو خونه نشسته بودیم که اسرائیلی ها وارد شدند پدرم دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد ولی اونا اونجا ( با دستش به فاصله ی 2 متری خود اشاره میکند) پدرمو تیر باران کردن! مادری را می بینم ، با چشمه ی اشک خشکیده می گوید: وقتی اسرائیلی ها حمله کردن پسرم با پارچه ی سفیدی که تو دستش بود به طرفشون رفت و ندای تسلیم سر داد ولی اونا بهش شلیک کردن ، من سعی کردم با سوزن و نخ شکم پسرم رو بدوزم ولی موفق نشدم ! پدری را می بینم که جنازه ی کفن پیچ شده ی نحیفی در دست ، در راهروی بیمارستان با نگاهی مستاصل به این سو و آن سو می نگرد ! جمعیتی آشفته را می بینم که پیکر سوخته ی نوزادی را دست به دست می کنند تا بلکه دیده ی کور جهانیان روشن شود به روی سلاخی های آدم خواران قرن بیست یکم... به هر سو چشم می اندازم زخم ظلمی جدید می بینم اما جای خالی عدالت ... " ای کاش قضاوتی در کار بود "

| Design By : Night Skin |

