تبليغاتX
در به در ثانیه ها


در به در ثانیه ها

طی شد این عمر،تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این خود می دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم ،روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

"کودکی"رفت به بازی،به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند:کنون بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن 

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟

هیچکس نیز نگفت:

زندگی چیست؟چرا می آییم؟

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه،به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز نگفت.

"نوجوانی"سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من

که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد،کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که:او

از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد :که

چو فردا بشود، فکر فردا بکند

سومی گفت :همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش،همچنین فردایش . . .

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر،نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه "توانی" که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب

می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات...

آن کسانی که نمی دانستند

زندگی یعنی چه،

رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو آنها باشم،

که چو آنها دایم

فکر خوردن باشم،

فکر گشتن باشم،  

فکر تامین معاش،

فکر ثروت باشم،

فکر یک زندگی بی جنجال،

فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت:

             زندگی ثروت نیست

                        زندگی داشتن همسر نیست

زندگی کردن،فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس  که چون عمر گذشت،

معنی اش فهمیدم.

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا ها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده،فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

"زره جنگ" برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام ،بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

راه را بر دگران روشن و هموار کنم

من شدم خلق که مثمر  باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

                                       

                                        ای صد افسوس که چون عمر گذشت

                                                   معنی اش فهمیدم.

"صاحبعلی ملکی"

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:46 توسط نابخشوده| |


Design By : Night Skin

The Hunger Site