تبليغاتX
در به در ثانیه ها


در به در ثانیه ها

در شب زادروز مولی علی (ع) دست به دعا بر میداریم:
اللهم اشفع کل مریض؛
اللهم اصلح کل فاسد من امورالمسلمین؛
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 22:41 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

شعر صيد حلال را كه شمس لنگرودي براي ندا آقا سلطان كه در حوادث هفته گذشته كشته شد سروده است با هم مي خوانيم.آمين مي گوييم  و برايش آرامش آرزو داريم.

صيد حلال

دخترم

سنت شان بود

زنده به گورت کنند

تو کشته شدی

ملتی زنده به گور می شود.

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که پول مرگ تو را گرفته

شام حلال می خورد.

تو فقط ایستاد ه بودی

و خوشدلانه نگاه می کردی

که به خانه ات بر گردی

اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهی دید دخترم

و خیل خیال های خوش آینده

بر در و دیوارش پرپر می زنند.

تو مثل مرغ حلالی به دام افتادی

مرغی حیران

که مضطربانه چهره ی صیادش را جستجو می کند

تو به دام افتادی

همچون خوشه ی انگوری

که لگدکوب شد

و بدل به شراب حرام می شود.

کیانند اینان

پنهان بر پنجره ها، بام ها

کیانند اینان در تاریکی

که با صدای پرنده ی خانگی

پارس می کنند.

کشتندت دخترم

کشتندت

تا یک تن کم شود

اما تو چگونه این همه تکثیر می شوی.

آه ندای عزیز من

گل سرخی که بر گلوی تو روییده بود

باز شد

گسترده شد

و نقشه ی ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید

و اینانی که ندا داده اند

بلبلانند

میلیون ها تن که گرد گلی نشسته

و نام تو را می خوانند.

یعنی ممکن است صداشان را که برای تو آواز می خوانند نشنوی

یعنی پنجره ات را بستند که صدای پیروزی خود را هم نشنوی

ببین که چه آرام سر بر بالش می گذارد

او که صید حلال می خورد.

1/4/1388

عامل تيراندازي به ندا صالحي آقاسلطان تحت تعقيب است

منبع: وبلاگ رسمي شمس لنگرودي
نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 0:11 توسط در به در ثانیه ها| |

دختر به دوربین نگاه می کند. یاد معلم تاریخم می افتم که می گفت این نگاه شیریست که کمرش را شکسته اند. ولی در اون چشم معصومیت می بینم. یکی به دختر می گوید نترس. نترس. اگر ترسی بود پس چرا سر بر بالشتکی از شن گذاشته؟ پس چرا چکه های خون را می بینم. دوربین می چرخد. دخترک تلاشی نمیکنه. می دونی گلوله به قفسه سینه خورده. یکی بر سر خود می زنه. می بینم اشک وجودم را گرفته. دختر حرکتی ندارد. صدایی در پس زمینه فریاد میزنه دستتو اینجا فشار بده. فکر می کنم این صدا دوره. یاد زنجیر انسانی می افتم که با شوق از تجرش تا افسریه بود. چه قدر اون خنده ها دوره. صورت دختر تغییری می کند.

 

چرا به نظر من این دختر وطنمه؟ چرا احساس می کنم نمی خواد چیزی بگه فقط داره نگاه می کنه. لحظه بعد احساس می کنم وجودم آتش گرفت. چرا؟ قطرات خون را که می بینم تنم می لرزه. دستهایم می لرزه. یاد یک مشت احمقی می افتم که برای حرفی گریه کردند. کسانی که با من و دختر چهار ردیف حفاظتی فاصله دارند. صفحه تار شده. نمی دونم من گریه می کنم یا این فیلم تخیلیه، نفسم بالا نمیاد. نمی خواهم نفس بکشم. برای چی قلب من باید بزنه ولی قلب اون نه؟ خواهرم می دونم برابری می خواستی. ولی مگر من مرده بودم که تو خود را سپر گلوله کردی؟ خواهر شهیدم، عزت وطنم، من وطن را در چشمان تو دیدم. شاید که مزدور بر روی نورت پارچه سیاهی کشید. ولی من دامانش را به آتش چشمت می سوزانم

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 13:7 توسط در به در ثانیه ها| |

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:55 توسط در به در ثانیه ها| |

 

ما رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
گمون‌ می‌کردیم‌ آدمی‌ْزاد آزاد به‌ دُنیا میادُ
حق‌ِ داره‌ گاهی‌ وقتا کلّه‌ش‌ُ کار بندازه‌ !
گمون‌ می‌کردیم‌ ، غیرِ قصّه‌های‌ مادربزرگ‌
جای‌ دیگه‌یی‌ هم‌ می‌شه‌ با دیو جنگید !
گمون‌ می‌کردیم‌ ،
هیچ‌کس‌ اون‌ پرنده‌ی‌ زیتون‌ به‌ منقارُ شکار نمی‌کنه‌ !
گمون‌ می‌کردیم‌ آدمیم‌ُ این‌ اشتباه‌ِ بزرگی‌ بود...

ما رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
نباید از سنگینی‌ چکمه‌هاتون‌ گِله‌ می‌کردیم‌ !
خُب‌ آدم‌ شونه‌ داره‌ واسه‌ همین‌ چکمه‌ها دیگه‌ ! مگه‌ غیرِ اینه‌؟
تازه‌ نه‌ مگه‌ دستامون‌ُ واسه‌ این‌ داریم‌ که‌
قُل‌ُ زنجیرا تو گوشه‌ی‌ سلّولای‌ نَمور زنگ‌ نزنن‌؟
نه‌ مگه‌ سینه‌ی‌ آدما جون‌ می‌ده‌ واسه‌ این‌ که‌
سربازا ماشه‌ی‌ تُفنگاشون‌ُ رو بِهِشون‌ بِچِکونن‌؟

پَس‌ از چی‌ِ این‌ دوتا آدم‌
که‌ به‌ تیرکای‌ چپ‌ُ راستم‌ بَستین‌ ،
مُدام‌ نعره‌ می‌زنن‌: زنده‌باد آزادی‌ ؟
اصلاً آزادی‌ چیه‌؟ آقای‌ دیکتاتور؟
کی‌ همچی‌ تُخم‌ِ لَقّی‌ُ کاشته‌ تو دهن‌ِ آدمی‌ْزاد؟
پَس‌ این‌ همه‌ زندون‌ُ باطوم‌ُ تُفنگ‌ُ واسه‌ چی‌ ساختن‌؟
که‌ آدما وِل‌ وِل‌ بگردن‌ُ هَرجور خواستن‌ فکر کنن‌؟
که‌ تموم‌ِ شکنجه‌گرا بِرَن‌ سُماق‌ بِمِکن‌؟
خُدا نیاره‌ اون‌ روزُ ! آقای‌ دیکتاتور !
دیگه‌ سنگ‌ رو سنگ‌ِ دنیا بَند نمی‌شه‌ ! می‌شه‌؟
معلومه‌ که‌ نمی‌شه‌ !
نمی‌خوام‌ حتّا به‌ همچین‌ روزی‌ فکر کنم‌...

پس‌ این‌ سربازای‌ نازنین‌ کجا موندن‌؟
چرا نمیان‌ کارُ تموم‌ کنن‌؟
یه‌ ساعته‌ هَر سه‌مون‌ُ بستن‌ به‌ تیرک‌ُ رفتن‌ ناشتایی‌ !
نوش‌ِ جونشون‌ !
نوش‌ِ جونشون‌ امّا صدای‌ این‌ دوتا دیوونه‌ کلافه‌م‌ کرده‌ !
دارن‌ یه‌ آواز درباره‌ی‌ برابری‌ می‌خونن‌ !
درباره‌ی‌ کارگرا وُ کشاورزا !
چه‌ حرفایی‌ که‌ تو آوازشون‌ نمی‌زن‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
می‌گن‌ ارباب‌ بایس‌ زمینش‌ُ
بین‌ِ رعیت‌ قسمت‌ کنن‌ !
چه‌ مزخرفاتی‌ !
زبونم‌ لال‌ اگه‌ محصول‌ِ زمینی‌ که‌ آدم‌ بذرش‌ُ کاشته‌
مال‌ِ خودش‌ باشه‌ ،
پَس‌ اون‌ وَخ‌ اربابا چی‌کاره‌اَن‌؟
اگه‌ اربابی‌ نباشه‌ ،
کی‌ خون‌ِ رعیت‌ُ تو شیشه‌ کنه‌؟
کی‌ دخترای‌ دِه‌ُ تو شب‌ِ عروسی‌شون‌ صاحب‌ بشه‌؟
بدون‌ِ ارباب‌ زمینی‌ دیگه‌ نیس‌ که‌ محصول‌ بده‌ !
اگه‌ شلّاق‌ِ اربابا نباشه‌ که‌
تو دهات‌ سنگ‌ رو سنگ‌ بَند نمی‌شه‌ ! می‌شه‌؟
معلومه‌ که‌ نمی‌شه‌ !

اصلاً این‌ زمونه‌ هَر کی‌ هَر کی‌ شُده‌ !
جوونا تا کتاب‌ می‌خونن‌ ،
می‌خوان‌ زیرُرو کنن‌ دُنیا رُ !
کتاب‌ چیزِ خونه‌آتیش‌زنیه‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
ما هَم‌ سیاه‌ِ یه‌ کتاب‌ِ کوفتی‌ شُدیم‌ !
یه‌ کتاب‌ِ قرمز ،
که‌ عکس‌ِ یه‌ پیرِمَردِ ریش‌ سفیدِ تُپُل‌ رو جِلدِش‌ بود !
اِسمش‌ تو خاطرم‌ نیست‌ !
یکی‌ از همین‌ جوونا با خودش‌ آوُرده‌ بود کارخونه‌ وُ
حرفای‌ شیش‌ مَن‌ یه‌ غازی‌ می‌زَد ،
درباره‌ی‌ این‌ که‌ کارگرا بایس‌ تو سودِ کارخونه‌ شِریک‌ بشن‌ !
...نه‌ ! چِریک‌ نه‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
گفتم‌ شِریک‌ !
می‌دونم‌ شُما از کلمه‌ی‌ چِریک‌ متنفّرین‌ !
منم‌ این‌ کلمه‌ی‌ لاکردارُ بارِ اوّل‌ تو کارخونه‌ شنیدم‌ !
کی‌ گمون‌ می‌کرد قاطی‌ِ چریکا بِشم‌؟
من‌ رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
می‌دونم‌ شُما فقط‌ چریکای‌ تیربارون‌ شُده‌ رُ دوس‌ دارین‌...

آها ! سربازا دارن‌ می‌رِسن‌ !
قربون‌ِ قدماشون‌ بِرَم‌ !
دارن‌ به‌ خط‌ می‌شن‌ تا کارُ تموم‌ کنن‌ !
این‌ دوتا که‌ کنارِ منن‌ دارن‌ رو به‌ جوخه‌ داد می‌زنن‌:
عدالت‌ ! عدالت‌ ! عدالت‌...
عدالت‌ دیگه‌ چه‌ کوفتیه‌؟ آقای‌ دیکتاتور !
هااا ! منظورشون‌ همون‌ فرشته‌ی‌ چاقوکشی‌ِ
که‌ دائم‌ یه‌ ترازو دستشه‌؟
همون‌ که‌ مث‌ِ زندونیا یه‌ چِش‌ْبند داره‌؟
چِش‌ْبندش‌ مث‌ِ چِش‌ْبَندی‌ِ که‌ تو زندون‌ به‌ چش‌ِ ما می‌زَدَن‌ !
می‌دونم‌ شُما چِش‌ِ اون‌ُ بستین‌ُ
میخش‌ کردین‌ به‌ دیوارِ دادگاهتون‌ !
همون‌ دادگاهی‌ که‌ حکم‌ِ اعدام‌ِ ما رُ توش‌ مُهر کردن‌ !
آخ‌ ! که‌ چه‌ چیزِ کلَکیه‌ این‌ ترازو ، این‌ عدالت‌...
تا اون‌جا که‌ من‌ یاد گرفتم‌ ،
یه‌ کیلو طلا از یه‌ کیلو گندم‌ سنگین‌تَره‌ !
خیلی‌ سنگین‌تَر...

سربازای‌ دلاورُ باش‌ !
زانو زَدَن‌ُ ما رُ نشون‌ کردن‌ !
یه‌ فرمونده‌ که‌ پرنده‌ها کلّی‌ فضله‌ رو شونه‌هاش‌ انداختن‌ ،
کنارشون‌ وایساده‌ وُ دستش‌ُ بُرده‌ بالا !
ما رُ ببخشین‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
این‌ دوتا احمقم‌ ببخشین‌
که‌ به‌ شُما بَدُ بی‌راه‌ می‌گن‌ !
ما عَوَضی‌ فکر می‌کردیم‌ ،
حق‌ داریم‌ واسه‌ خودمون‌ تصمیم‌ بگیریم‌ !
عَوَضی‌ فکر می‌کردیم‌ حَق‌ داریم‌ نفس‌ بکشیم‌ !
هیشکی‌ بی‌اجازه‌ی‌ شُما هیچ‌ حقّی‌ نداره‌ !
اصلاً اوّل‌ شُما ، دوّم‌ خُدا ! آقای‌ دیکتاتور !
حالاشَم‌ شرمنده‌ایم‌ که‌ دوازده‌تا از فشنگاتون‌ ،
قرارِ صرف‌ِ نفله‌ کردن‌ِ ما بشه‌ !
کاش‌ می‌گفتین‌ دارِمون‌ بزنن‌ !
این‌جوری‌ خَرجتون‌ سَبُک‌تَر می‌شه‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
حیف‌ِ اون‌ فشنگای‌ طلایی‌ِ خوش‌ْگِل‌ !
حیف‌ِ اون‌ فشنگا...

حالا فرمونده‌ دستش‌ُ آوُرد پایین‌ُ داد زَد:
آتش‌ !
یه‌ نور از تُک‌ِ تُفنگا تُتُق‌ کشیدُ
یهو تَنَم‌ داغ‌ شُد !
چه‌ حِس‌ِ عجیبی‌ ! آقای‌ دیکتاتور !
مَمنون‌ که‌ این‌ حِس‌ُ بِهِم‌ دادین‌ !
مَمنون‌ که‌ اجازه‌ دادین‌ ،
گلوله‌ خوردن‌ُ قبل‌ِ مُردن‌ تجربه‌ کنم‌ !
دارَم‌ نَم‌ نَمَک‌ بی‌حِس‌ می‌شم‌ !
فرمونده‌ تپانچه‌ش‌ُ کشیده‌ داره‌ میاد سُراغم‌ !
شرمنده‌اَم‌ !
شرمنده‌اَم‌ که‌ با همون‌ گلوله‌ها نَمُردم‌ !
من‌ُ ببخشین‌ !
آقای‌ دیکتاتور !
اشتباه‌ گمون‌ کرده‌ بودم‌ که‌ تو یه‌ تخت‌ِ فنری‌ُ
میون‌ِ ملافه‌های‌ تمیز می‌میرم‌ !
همچی‌ سَگ‌جونم‌ ،
که‌ بایس‌ با تیرِخلاص‌ خلاصم‌ کنن‌...

خونم‌ُ باش‌ که‌ رَوون‌ شُده‌ رو کف‌ِ میدون‌ِ تیر !
سایه‌ی‌ فرمونده‌ رو باش‌ رو خونا !
دستش‌ُ باش‌ !
داره‌ با تپانچه‌ میاد بالا !
انگشتش‌ُ باش‌ !
انگار می‌خواد بچکونه‌ ماشه‌ رُ !

ما رُ ببخشین‌ !
� � � � � � ببخشین‌ !
� � � � � � ببخشین‌ !
� � � � � � � � � آقای‌ دیکتاتور...

 

یغما گلرویی

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط در به در ثانیه ها| |

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:36 توسط در به در ثانیه ها|

فضا : محیط یک کارواش

زمان : مهم نیست (فرض کنید چند ماه پیش دم ظهر)

موضوع:......

تو کارواش نشسته بودم منتظر ، یه پراید وارد کارواش شد مردی ۵۵ ساله ازش پیاده شد یه نگاه به سر وضع ماشینش کرد سرشو حاکی از بی تفاوتی تکون داد آروم آروم اومد رو صندلی بغل دستیم نشست:

-سلام جوون

سلام حاجی خسته نباشی(تا اسم حاجی به گوشش رسید مثه بچه ها ذوق کرد)

-پیر شی جوون هنوز حاجی نشدم ولی قراره بشم

به سلامتی

-آره واسه همین میخوام این ماشینو بفروشم پولشو برای خرج سفرم می خوام

مگه ثبت نام نکردی حاجی؟

- چرا ولی خب مکه رفتن که فقط ثبت نام نیس قربونی داره ناهار و شام داره سوغاتی داره هزار جور خرج داره پسرم

پس طواف چی؟ احرام چی؟ استغفار چی؟صفا و مروه چی؟(اینارو از خودم پرسیدم روم نشد به حاجی بگم!)

گفتم:حاجی حالا این ماشینو می فروشی بعد که برگشتی اذیت نمیشی؟

-چرا  اتفاقا فکرو خیال عذابم میده آخه می دونی پسرم بیکاره با این ماشین تو آژانس کار می کرد از وقتی که تصمیم گرفتم ماشینو بفروشم خیلی در مونده شده!

صدام کردن که بیا ماشینت حاضره...

خیلی حرفا با حاجی داشتم می خواستم بگم پدر من آخه ببین کدوم واجب تره؟پسرت یا مکه؟

لابد میگفت جوون تو هنوز خامی دیدن خونه ی خدا واجبه!

آخه حاجی جون قربون اون سادگیت برم مگه خدا چپیده تو اون چاردیواری خشتی بیرونم نمیاد؟ مگه نمیشه خدا رو جای دیگه دید؟مگه خودش نگفته من از رگ گردن بهتون نزدیک ترم؟مگه نگفته اگه هفت تا همسایه از طرفینتون یه شب گرسنه بخوابن سفر حج واسه شما جایز نیس؟

اون وقت تو عصای دست پسرتو ازش میگیری تا زمین بخوره که چی؟

که ببری بدی یه مشت عرب که رو نفت خوابیدن بخورن یه قلپ آبم روش؟

حاجی چوب می کنی تو چرخ زندگی خودتو خانوادت که به خدا نزدیک شی؟

حاجی خدارو حتما باید زیر ناودون طلا ببینی؟

میدونی خدا رو کجا ها میشه داد؟

وقتی یه نوراد به دنیا میاد،

وقتی گلی شکوفه می کنه،

وقتی تن یه عاشق از تب عشق میسوره،

وقتی دل یه مادر واسه بچش می لرزه،

وقتی...........

خیلی حرفا داشتم بگم ولی همشونو قورت دادم

آخه میگن دل مسافرو شکستن گناهه!

(((حاجی زیارت قبول)))

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 20:54 توسط در به در ثانیه ها| |

 

سر مست از عطر خوش کودکی

شاداب از طراوت زندگی

توی دنیای عروسکی خودت مشغول بازی هستی

یه دفعه بابا و مامان  دستتو می گیرن می برنت یه جایی که وقتی از دور می بینیش ناخود آگاه دلت می لرزه نمی دونی کجا داری میری ولی هیبت اون ساختمون بزرگ با اون مجسمه فرشته که ترازو تو دستشه و داره با چشمای بسته یه چیزیو وزن می کنه،عدالت!

واژه ی غریبیه مگه نه؟

خب اشکالی نداره عزیزم کم کم باهاش آشنا میشی بزار جنگ و مرافعه ی بابا و مامان تو دادگاه جلوی چشمای معصوم و قشنگت تموم شه بعد آقای قاضی برای زندگی همتون تصمیم می گیره نگران نباش از تو هم نظرتو می پرسن ، که می خوای با بابا بمونی یا با مامان البته باید یکیشونو انتخاب کنی،عدالت!

بعد از جدایی معنیه این کلمه برات روشن میشه وقتی دلت برای مامان یا بابا تنگ شد،وقتی که کم کم بزرگ میشی و برای تک تک عروسکات مجلس ختم می گیری ، کمبود ها رو احساس می کنی ، تبعیض ها رو احساس می کنی باید جاشونو با یه چیزی پر کنی از همین جا جامعه تورو می کشه به بی راهه

بعد که تا گلو تو باتلاقش فرو رفتی میارنت تو تلویزیون(جایی که تو بچگی آرزو داشتی توش باشی) صورتتو شطرنجی می کنن و به عنوان اراذل و اوباش ، به عنوان معتاد ، به عنوان فاحشه و ...

به این مردم معرفیت میکنن تا بشی درس عبرت دیگران

عدالت!

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 19:59 توسط در به در ثانیه ها| |


کودکی را می بینم با چشمانی حیرتزده به من زل می زند و می گوید : تو خونه نشسته بودیم که اسرائیلی ها وارد شدند پدرم دستاشو به نشونه ی تسلیم بالا برد ولی اونا اونجا ( با دستش به فاصله ی 2 متری خود اشاره میکند) پدرمو تیر باران کردن!

مادری را می بینم ، با چشمه ی اشک خشکیده می گوید: وقتی اسرائیلی ها حمله کردن پسرم با پارچه ی سفیدی که تو دستش بود به طرفشون رفت و ندای تسلیم سر داد ولی اونا بهش شلیک کردن ، من سعی کردم با سوزن و نخ شکم پسرم رو بدوزم ولی موفق نشدم !

پدری را می بینم که جنازه ی کفن پیچ شده ی نحیفی در دست ، در راهروی بیمارستان با نگاهی مستاصل به این سو و آن سو می نگرد !

جمعیتی آشفته را می بینم که پیکر سوخته ی نوزادی را دست به دست می کنند تا بلکه دیده ی کور جهانیان روشن شود به روی سلاخی های آدم خواران قرن بیست یکم...

به هر سو چشم می اندازم زخم ظلمی جدید می بینم اما جای خالی عدالت ...

" ای کاش قضاوتی در کار بود "


نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 23:0 توسط در به در ثانیه ها| |

در قبائل عرب همواره جنگ بود، اما مكه "زمين حرام" بود و ماه هاي رجب، ذي القعده، ذي الحجه و محرم "زمان حرام". دو قبيله كه با هم مي جنگيدند، تا وارد ماه حرام مي شدند، جنگ را موقتأ تعطيل مي كردند؛ اما براي آنكه اعلام كنند كه "در حال جنگند و اين آرامش از سازش نيست، ماه حرام رسيده است و چون بگذرد، جنگ ادامه خواهد يافت" سنت بود كه بر قبه ى خيمه ى فرمانده ى قبيله پرچم سرخي مي افراشتند تا دوستان، دشمنان و مردم، همه بدانند كه "جنگ پايان نيافته است". آنها كه به كربلا مي روند، مي بينند كه (به ظاهر) جنگ با پيروزى يزيد پايان گرفته و بر جنگ، آرامش مرگ سايه افكنده است. اما مي بينند كه بر قبه ي آرامگاه حسين، پرچم سرخي در اهتزاز است. بگذار اين "سال هاي حرام" بگذرد!

دكتر على شريعتي

 


فرا رسیدن ماه محرم و سالروز شهادت حسین(ع)و یارانش را خدمت بازدید کنندگان عزیز تسلیت عرض می کنیم

در به در ثانیه ها

 

نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:18 توسط در به در ثانیه ها| |

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 15:13 توسط در به در ثانیه ها|

 

هنگام پاییز
 زیر یک درخت ... مردم
برگهایش مرا پوشاند
 و هزاران قلب یک درخت
گورستان ... قلب من شد

کارو

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:38 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

نه در رفتن حرکت بود
نه درماندن سکونی.

شاخه ها را از ریشه جدایی نبود
و باد سخن چین
با برگ ها رازی چنان نگفت
که بشاید.

دوشیزه عشق من
مادری بیگانه است
و ستاره پر شتاب
در گذرگاهی مایوس
بر مداری جاودانه می گردد.

 

احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 22:47 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

می آمیزم سیاهی شب را
با سفیدی ِ روزْ
- که خودْ عصاره ی رنگینْ کمانْ استْ!-
تا خکستری ْ را برگزینم
برای ترسیم ِ آسمانِ سرزمین ِ خویش!

بَر حاشیه ی سوری ِ بومْ
شن‎ْ زاری تفته را نقاشی می کنم
با سَرچشمه ای که خوابْ گاه ِ‌ اژدهاست!

خورشیدی قُراضه ْ را پَرچْ می کنم بر آسمان
با عبور تاریک کلاغان در حاشیه و ُ
خبرْکشان ِ مُرده به تازیانه ی باد...

این جا ایران است
و من
تو را دوست می دارم!●

 

یغما گلرویی(از مجموعه ی « من وارث  تمام بردگان جهانم»)

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:45 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

 

من شکستم در خود
من نشستم در خویش
لیک هرگز نگذشتم از
 پل
 که ز رگ های رنگین بسته ست کنون
بر دو سوی رود آسودن
 باورن کن نگذشتم از پل
 غرق یکباره شدم
من فرو رفتم
 در حرکت دستان تو
 من فرو رفتم
در هر قدمت ، در میدان
من نگفتم به ذوالکتاف سلام
 شانه ات بوسیدم
تا تو از این همه ناهمواری
به دیار پکی راه بری
که در آن یکسانی پیروزست
من شکستم در خود
من نشستم در خویش

 

 

خسرو گلسرخی

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 12:0 توسط در به در ثانیه ها| |


یاران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاک تیره فرو ریختند سرد
که گفتی
دیگر، زمین، همیشه، شبی بی ستاره ماند.
***
آنگاه، من، که بودم
جغد سکوت لانه تاریک درد خویش،
چنگ زهم گسیخته زه را
یک سو نهادم
فانوس بر گرفته به معبر در آمدم
گشتم میان کوچه مردم
این بانگ بالبم شررافشان:

(( - آهای !
از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!
خون را به سنگفرش ببینید! ...
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...))
***
 بادی شتابنک گذر کرد
بر خفتگان خاک،
افکند آشیانه متروک زاغ را
از شاخه برهنه انجیر پیر باغ ...

(( - خورشید زنده است !
در این شب سیا [که سیاهی روسیا
تا قندرون کینه بخاید
از پای تا به سر همه جانش شده دهن،
آهنگ پر صلابت تپش قلب خورشید را
من
روشن تر،
 پر خشم تر،
پر ضربه تر شنیده ام از پیش...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید!

از پشت شیشه ها
به خیابان نظر کنید !

از پشت شیشه ها به خیابان
نظر کنید ! ... ))

از پشت شیشه ها ...
***
نو برگ های خورشید
بر پیچک کنار در باغ کهنه رست .
فانوس های شوخ ستاره
آویخت بر رواق گذرگاه آفتاب ...
***
من بازگشتم از راه،
جانم همه امید
قلبم همه تپش .

چنگ ز هم گسیخته زه را
ره بستم
پای دریچه،
 بنشستم
و زنغمه ئی
که خوانده ای پر شور
جام لبان سرد شهیدان کوچه را
با نوشخند فتح
 شکستم :

(( - آهای !
این خون صبحگاه است گوئی به سنگفرش
کاینگونه می تپد دل خورشید
در قطره های آن ...

از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید

خون را به سنگفرش ببینید !

خون را به سنگفرش
بینید !

خون را
به سنگفرش ...))



احمد شاملو
نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 9:1 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

شخصي سگ خود را كنار رودخانه برد تخته سنگي به گردن حيوان آويخته او را در آب انداخت. حيوان بعد از تقلاي كمي سنگ را از گردن خود رها كرده شناكنان به طرف رودخانه نزديك مي شود. همان شخص دست خود را به جانب او برده و زماني كه به دسترس رسيد , ضربت شديدي با كارد روي سر حيوان مي زند. در همين ضربت پاي خودش نيز لغزيده و در رودخانه مي افتد هرچه مردم را به كمك مي خواهد فايده ندارد. در آب فرو رفته دوباره بالا مي أيد و نزديك است غرق شود. ناگاه كسي او را گرفته به طرف ساحل مي كشاند، اين سگ خون آلود اوست

 

صادق هدايت

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 21:30 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 که ایستاده به درگاه ... ؟
 آن شال سبز را ز شانه ی خود بردار
 بر گونه های تو ایا شیارها
 زخم سیاه زمستان است ... ؟
در رزیش مداوم این برف
 هرگز ندیدمت
زخم سیاه گونه ی تو
از چیست ؟
 آن شال سبز را ز شانه خود بردار
در چشم من
 همیشه زمستان است

خسرو گلسرخی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 19:52 توسط در به در ثانیه ها| |


«شعر من در مدح هیچ کس نیست

و نمی‌سرایم تا بیگانه‌ای بگرید

من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می‌سرایم

که هر چند باریکه‌ای بیش نیست

اما ژرفایش را پایانی نیست

شعر من آغاز و پایان همه چیز است شعری سرشار از شجاعت شعری همیشه زنده و تازه و پویا»

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 22:37 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
 مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
 فرشته ای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نام تو تا در ترانه ای نفکند

 

حمید مصدق

نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:43 توسط در به در ثانیه ها| |

 

شکایت نمی کنم، اما
ایا واقعاً نشد که در گذر ِ همین همیشه ی بی شکیب،
دمی دلواپس ِ تنهایی ِ دستهای من شوی؟
نه به اندازه تکرار ِ دیدار و همصدایی ِ نفسهامان!
به اندازه زنگی...
واقعاً نشد؟
واقعاً انعکاس ِ سکوت،
تنها حاصل ِ فریاد ِ آن همه ترانه
رو به دیوار ِ خانه ی شما بود؟
نگو که نامه های نمنک ِ من به دستت نرسید!
نگو که باغجه ی شما،
از آوار ِ آن همه باران
قطعه ای هم به نصیب نبرد!
نگو که ناغافل از فضای فکرهایت فرار کردم!
من که هنوز همینجا ایستاده ام!
کنار همین پارک ِ بی پروانه
کنار همین شمشادها، شعرها، شِکوه ها...
هنوز هم فاصله ی ما
همان هفت شماره ی پیشین است!
دیگر نگو که در گذر ش گریه ها گُمش کردی!
نگو که نشانی کوچه ی ما را از یاد بردی!
نگو که نمره ِ پلک ِ غبار گرفته ی ما،
در خاطرت نماند!
ایا خلاصه ی تمام این فراموشی های ناگفته،
حرفی شبیه « دوستت نمی دارم» تو
در همان گفتگوی دور ِ گلایه و گریه نیست؟●

 

یغما گلرویی


 

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 10:26 توسط در به در ثانیه ها| |



به نام خدا

خیلی مفتخرم که ورود عضو جدیدی رو خدمت دوستان عزیز اعلام کنم
دوستی که ورودش به وبلاگم باعث افتخاره

امیدوارم از مطالبش لذت کافی رو برده باشید
پس سخن کوتاه باید والسلام
درویش جان به جمع ما خوش اومدی


                                               در به در ثانیه ها
 
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 3:36 توسط در به در ثانیه ها|



سخن گفتن از شهیدی با ابعاد گوناگون، ‌از اسوه‏ای که جمع اضداد بود، از آهن و اشک، ‌از شیر بیشه نبرد و عارف شب‏های قیرگون، از پدر یتیمان و دشمن سرسخت کافران بسیار سخت بلکه محال است.
سخن گفتن از شهید دکتر مصطفی چمران، این مرد عمل و نه مرد سخن، این نمونه کامل هجرت، جهاد و شهادت، این شاگرد مکتب علی(ع)، این مالک‏اشتر جنوب لبنان و حمزه کربلای خوزستان سخت و دشوار است. چرا که حتی نمی‏توان یکی از ابعاد وجودی او را آنگونه که هست، توصیف کرد و نبایست انتظار داشت که بتوانیم تصویر کاملی در این مختصر از او ترسیم نماییم، که مردان و رهروان راه علی(ع) و حسین(ع) را با این کلمات مادی و معیارهای خاکی نمی‏شود توصیف نمود و سنجید.
این مروری است گذرا و سریع، بر حیات کوتاه اما پرحادثه و سراسر تلاش، ایثار، عشق و فداکاری شهید دکتر مصطفی چمران به مناسبت 31 خرداد سالگرد شهادتش...

ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:47 توسط در به در ثانیه ها| |

 

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز خیلی خوشحالم که ورود عضو جدید رو به وبلاگ در به در ثانیه ها

اعلام کنم امیدوارم که از مطالبش لذت ببرید

نابخشوده ی عزیز خیلی خوش اومدی

در به در ثانیه ها

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 1:52 توسط در به در ثانیه ها|

 

 

گفتم : کبوتر ِ بوسه!
گفتی : پَر!
گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگی!
گفتی : پَر!
گفتم : پروانه پرسه های بی پایان!
گفتی : پَر!
گفتم : التماس ِ علاقه،
بیتابی ِ ترانه،
بیداری ِ بی حساب!
نگاهم کردی!
نه انگشتت از زمین ِ زندگی ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشید!
سکوت کردی که چشمه ی شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!
عاشقم کردی! همبازی ِ ناماندگار ِ این همه گریه!
و آخرین نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گریه های من ایستاده است!
حالا - بدون ِ تو!-
رو به روی اینه می ایستم!
می گویم: زنبور ِ گزنده ی این همه انتظار،
کلاغ ِ سق سیاه این همه غصه!
و کسی در جواب ِ گفته های من «پر!» نمی گوید!
تکرار ِ آن بازی،
بدون ِ دست و صدای تو ممکن نیست!
پس به پیوست تمام ِ ترانه های قدیمی،
باز هم می نویسم:
برگرد!

 

یغما گلرویی

نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 21:0 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

چه روزهای زلالی بود!
همیشه یکی از ما چشم می گذاشت،
تا بی نهایت ِ بوسه می شمرد
و دیگری
در حول و حوش ِ شهامت ِ سایه ها پنهام می شد!
ساده ساده پیدایم می کردی! پونه پنهان نشین من!
پس چرا در سکوت این مغازه پیدایم نمی کنی؟
بیا و سرزده برگزد!
بگو: «-سک سک! مسافر ساده سرودنها!»
من هم قوطی ِ قرصهایم را در جوی روبروی مغازه می اندازم!
قلمم را،
چرکنویس های تمام ترانه های تنهایی را!
بعد شانه شعر را می بوسم!
می گویم: «-خداحافظ! واژگان نمناک کوچه و باران!
آخر فرشته فراموشکار ِ من برگشت!»
پیاده راه می افتیم!
از دره گرگها،
تا کوچه دومین پرنده تنها
راه دوری نیست!
کنج دنج کوچه می نشینیم!
من برایت از ترکم تنهایی این سالها می گویم
و تو برایم از حضور ِ دوباره بوسه!
دیگر «کبوتر باز برده» صدایت نمی زنم!
بر دیوار ِ بلند کوچه می نویسم,
«کبوتر با کبوتر، باز با باز»
باور میکنم که عاقبت ِ علاقه به خیر است!
کف ِ دست ِ راستم را نشان فالگیر ِ پیر پُل گیشا می دهم،
تا ببیند که خط ِ عمرم قد کشیده است
و دیگر مرا از نزدیکی نزول نفسهایم نترساند!
آنوقت، ما می مانیم و تعبیر ِ این همه رؤیا!
ما می مانیم و برآوردِ این همه آرزو!
ما می مانیم و آغوش ِ امن علاقه...

بیا و سرزده برگرد!
بی بی ِ بازیگوش ِ من!

 

یغما گلرویی

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 10:32 توسط در به در ثانیه ها| |

 

  ما نوشتیم و گریستیم
  ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
  ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

  کسی را پروای ما نبود.
  در دور دست مردی را به دار آویختند :
  کسی به تماشا سر برنداشت

  ما نشستیم و گریستیم
  ما با فریادی
  از قالب خود بر آمدیم

 

 

احمد شاملو

نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 18:11 توسط در به در ثانیه ها| |

نه او با من
 نه من با او
 نه او با من نهاد عهدی ، نه من با او
نه ماه از روزن ابری بروی برکه ای تابید
 نه مار بازویی بر پیکری پیچید
 نه
 شبی غمگین
 دلی تنها
لبی خاموش
نه شعری بر لبانم بود
 نه نامی بر زبانم بود
در چشم خیره بر ره سینه پر اندوه
بامیدی که نومیدیش پایان بود
 سیاهی های ره را بر نگاه خویش می بستم
 و از بیراهه ها راه نجات خویش می جستم
نه کس با من
 نه من با کس
 سر یاری
نه مهتابی
 نه دلداری
 و من تنهای تنها دور از هر آشنا بودم
سرودی تلخ را بر سنگ لبها سخت می سودم
 نوای ناشناسی نام من را زیر دندانهای خود بشکست
 و شعر ناتمامی خواند
 بیا با من
از آن شب در تمام شهر می گویند
 ...
 او با تو ؟
 ولی من خوب می دانم
 نه او با من
 نه من با او

 

نصرت رحمانی

نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 17:39 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

(شاهکار حمید مصدق)

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:49 توسط در به در ثانیه ها| |

 

نه من دیگر بروی نکسان هرگز نمی خندم
 گر پیمان عشق جاودانی
 با شما معروفه های پست هر جایی نمی بندم
 شما کاینسان در این پهنای محنت گستر ظلمت
 ز قلب آسمان جهل و نادانی
 به دریا و به صحرای امید و عشق بی پایان این ملت
 تگر ذلت و فقر و پریشانی و موهومات می بارید
 شما ،‌کاندر چمن زار بدون آب این دوران توفانی
 بفرمان خدایان طلا ،‌ تخم فساد و یأس می کارید ؟
 شما ، رقاصه های بی سر و بی پا
 که با ساز هوس پرداز و افسونساز بیگانه
 چنین سرمست و بی قید و سراپا زیور و نعمت
 به بام کلبه ی فقر و بروی لاشه ی صد پاره ی زحمت
سحر تا شام می رقصید
 قسم : بر آتش عصیان ایمانی
 که سوزانده است تخم یأس را در عمق قلب آرزومندم
 که من هرگز ، بروی چون شما معروفه های پست هر جایی نمی خندم
 پای می کوبید و می رقصید
 لیکن من ... به چشم خویش می بینم که می لرزید
 می بینم که می لرزید و می ترسید
 از فریاد ظلمت کوب و بیداد افکن مردم
 که در عمق سکوت این شب پر اضطراب و سکت و فانی
 خبر ها دارد از فردای شورانگیز انسانی
 و من ... هر چند مثل سایر رزمندگان راه آزادی
 کنون خاموش ،‌در بندم
 ولی هرگز بروی چون شما غارتگران فکر انسانی نمی خندم

 

 کارو  

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:31 توسط در به در ثانیه ها| |

 

در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

از این زنجیریان، یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی به ضرب
 دشنه ئی کشته است .
از این مردان، یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود
 را، بر سر برزن، به خون نان فروش
 سخت دندان گرد آغشته است .
از اینان، چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه ربا خواری
 نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند
کسانی، نیم شب، در گورهای تازه، دندان طلای مردگان را
شکسته اند.

من اما هیچ کس را در شبی تاریک و توفانی نکشته ام
من اما راه بر مردی ربا خواری نبسته ام
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجسته ام .
***
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندین حجره، در هر
حجره چندین مرد در زنجیر ...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست می دارند .
در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان هر شب زنی در
وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد .

من اما در زنان چیزی نمی یابم - گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور
این علف های بیابانی که میرویند و می پوسند
و می خشکند و می ریزند، با چیز ندارم گوش .
مرا اگر خود نبود این بند، شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خک سرد پست ...

جرم این است !
جرم این است !

 

احمد شاملو

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 3:9 توسط در به در ثانیه ها| |

... و اكنون ، ابراهيمي ، و اسماعيلت را به قربانگاه آورده‌اي .
اسماعيل توكيست؟ چيست؟ مقامت؟ آبرويت؟ شغلت؟ پولت؟ خانه‌ات؟ باغت؟ اتومبيلت؟ خانواده‌ات؟ علمت؟ درجه‌ات؟ هنرت؟ روحانيتت؟ لباست؟ نامت؟ نشانت؟ جانت؟ جوانيت؟ زيبايي‌ات؟ و ...
من چه مي‌دانم؟ اين را بايد خود بداني و خدايت. من فقط مي‌توانم نشاني‌هايش را به تو بدهم، آنچه تو را در راه ايمان ضعيف مي‌كند، آنچه تو را در راه مسئوليت به ترديد مي افكند،آنچه دلبستگي‌اش نمي‌گذارد تا پيام حق را بشنوي و حقيقت را اعتراف كني، آنچه تو را به توجيه و تاويل‌هاي مصلحت‌جويانه و ... به فرار مي‌كشاند و عشق به او كور و كرت مي‌كند و بالاخره آنچه براي از دست ندادنش، همه دستاوردهاي ابراهيم وارت را از دست مي دهي، او اسماعيل تو است! اسماعيل تو ممكن است يك شخص باشد يا يك شيئي، يا حالت، يا يك وضع، و يا حتي يك نقطه ضعف! تو خود آن را هر كه هست و هر چه هست بايد به مني آوري و براي قرباني انتخاب كني. چه: ذبح گوسفند به جاي اسماعيل قرباني است، و ذبح گوسفند به جاي گوسفند قصابي !!!

اي حاج، اكنون به كجا ميروي؟ به خانه؟ به زندگي؟ دنيا؟ رفتن از حج، آنچنان كه آمده بودي؟ هرگز. اي كه نقش ابراهيم را در اين صحنه ايفا كردي! هنرمند خوب در شخصيتي كه نقش او را بازي مي‌كند حل مي‌شود و اگر خوب بازي كرده باشد، كار صحنه پايان مي‌گيرد و كار او پايان نمي‌گيرد. هنرمنداني بوده‌اند كه از نقشي كه ايفا كرده‌اند ديگر بيرون نيامده‌اند و بر آن مرده‌اند. و تو اي كه نقش ابراهيم را بر عهده داشتي، نه به بازي كه به عبادت، به عشق، از نقش ابراهيم به نقش خويش رجعت مكن، خانه مردم را ترك مكن و دوباره پا در گليم خويش مكش. اي كه در مقام ابراهيم ايستاده‌اي و بر پاي ابراهيم به پا خاسته‌اي و به دست خداي ابراهيم دست بيعت داده‌اي، و به سرزمين ايمان و بر فرش خدا به مهماني پا نهاده‌اي و در گرداب عشق فرو رفتي و خود را در خلق طائف نفي كردي و در كوهستان‌هاي حيرت و آتش به جستجوي آب تلاش كردي و آنگاه از مكه، يكسره در عرفات هبوط كردي و از آنجا، منزل به منزل به سوي خدا رجعت كردي و با «آگاهي» (در پرتو روشني آ‏فتاب عرفات)، و «خودآگاهي» (به روشني پاك شعور حرام)، به جمع سلاح پرداختي، و هماهنگ زمان و همگام با جمع از مرز مني گذشتي و سرزمين عشق و ايمان را از حكومت ابليس‌ها رها كردي، و در پايان كار گوسفندي را ذبح كردي! ابراهيم‌وار زندگي كن و در عصر خويش معمار كعبه ايمان باش ...

 

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:6 توسط در به در ثانیه ها| |

 



امشب شب نوئل است.در خانه کوچک ما همه اهل خانه خفته اند.برادر و خواهر تو حتي مادرت.بزحمت توانستم بدون آنکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن که به اتاق انتظار پيش ازمرگ مي ماند برسانم. دخترم من از تو خيلي دورم اما يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمي شود...اما تو آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه تئاتر اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي آهنگ قدم هايت را مي شنوم.شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدختي است که اسير خان تاتار است.ژرالدين در رل شاهزاده باش ستاره باش و بدرخش اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي آور گلهايي که برايت فرستاده اند ترا فرصت هوشياري داد در گوشه اي بنشين و نامه اي که برايت نوشته ام بخوان.من پدرت هستم چارلي چاپلين ....

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 21:24 توسط در به در ثانیه ها| |

 

این سرخ گونه
هرگز سخن از درد
نرانده ست
رون آتش می زید
 و هراس را با او
یارای برابری نیست
 خاموش نشسته به انتظار
زخم را
و گلوله را پاس می دارد
تا آن روز
 کز جراحت سهمگین خویش
پرچمی برافرازد
این سرخ گونه
خاموش نشسته به انتظار
تمامی تن من
سرزمین من است

 

خسرو گلسرخی

نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 19:54 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

 

فرا رسیدن معاد طبیعت و دمیدن افسون رویش در حیات زمین را خدمت تمامی دوستانی که با همراه

بودند تبریک عرض می کنم ٬ امید است در سال جدید همواره شاد و خرم باشید

در به در ثانیه ها

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 18:36 توسط در به در ثانیه ها|

 

 

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!

 

یغما گلرویی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 13:45 توسط در به در ثانیه ها| |

 

تو را صدا کردم
تو عطری بودی و نور
تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال
 درون دیده من ابر بود و باران بود
صدای سوت ترن
 صوت سوگواران بود
 ز پشت پرده باران
 تو را نمی دیدم
 تو را که می رفتی
مرا نمی دیدی


 

مرا که می ماندم
 میان ماندن و رفتن
حصار فاصله فرسنگهای سنگی بود
غروب غمزدگی
 سایه های دلتنگی
تو را صدا مردم
 تو رفتی و گل و ریحان تو را صدا کردند
 و برگ برگ درختان تو را صدا کردند
 صدای برگ درختان صدای گلها را
سرشک دیده من ناله تمنا را
 نه دیدی و نه شنیدی
ترن تو را می برد 
 ترن تو را به تب و تاب تا کجا می برد؟
و من حصار فاصله فرسنگهای آهن را
غروب غمزده در لحظه های رفتن را
 نظاره می کردم

 

حمید مصدق

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 12:40 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 گفتم نگاه کن
 گفتم سوال کن
 گفتم بجنگ
 گفتم هر آنچه که باید و شاید
 گفت
 ای از دست رفته به دست غرور خویش
 هم رزم با دریغ هم بزم و انهدام
جنگیده ای ؟
 پرسیده ای ؟
 دل بسته ای ؟
 خط نگاه را ، بر خلوت غریب ره کور ، بسته ای ؟
 گفتم که
گفته ام
ابر گریه عقیم است در چشم های مرد
سرداد گریه را
 از دیدگان خویش
 اشکهای مرا بارید
 در خشک قحط سال
انگار
 گل دانه های اشک روی اینه می کاشت
ایینه تاب دار گشت
 ز خیز آبهای اشک ، بارش بی هنگام
 خیز آب تشنه چهره ای او را بلعید
 دیگر کسی نبود
 هرگز کسی نبود
 آنجا کسی نبود
 جز لاشه ام
 که زیر قلب اینه فریاد می کشید
 دشت شفق
در خون نشت از عطش قطره های خون
دشت شقایق از عطش بوسه های داس
در قحط خشک سال

 کارو

نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 0:11 توسط در به در ثانیه ها| |

 

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است.

                                                                   دکتر علی شریعتی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*پاورقی: این پست برای سارا جون و همه سارا جونهایی که میگن من تنهام ، من میگم تو تنها نیستی !

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 0:55 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

صحبت از رفتن نیست.

    پرسش از فاصله­ هاست.

که اگر دردی، سخنی، شاید دادی و یا قطعه احساسی،

                                                               به سراغم آمد؛

دست در دست کدامین نزدیک ،

                            بگذارم و آهسته بگریم...

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 9:10 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

رهروان خسته را احساس خواهم داد
 ماه های دیگری در آسمان کهنه خواهم کاشت
 نورهای تازه ای در چشم های مات خواهم ریخت
 لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سهره ها را از قفس پرواز خواهم داد
چشم ها را باز خواهم کرد

خواب ها را در حقیقت روح خواهم داد
دیده ها را از پس ظلمت به سوی ماه خواهم خواند
نغمه ها را در زبان چشم خواهم کاشت
گوش ها را باز خواهم کرد
آفتاب دیگری در آسمان لحظه خواهم کاشت
لحظه ها را در دو دستم جای خواهم داد
سوی خورشیدی دگر پرواز خواهم کرد

 

خسرو گلسرخی

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:36 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت دارم ، روزگار غریــبیست نازنین

سلام خدمت تمام دوستان عزیز

هر وقت به وبلاگ سر زدم تو آمار وبلاگ افراد آنلاینو حداقل ۵ نفر دیدم

و معمولا زمان حضور افراد تو وبلاگ طولانیه ولی متاسفانه تعداد کامنت ها خیلی نا امید کنندست

البته من از هر عزیزی که سر به وبلاگ می زنه توقع کامنت ندارم ولی دوستانی که از مطالب خوششون میاد و استفاده می کنن و احیانا کپی هم می کنن بدونن هر کامنتی که می زارن منو خیلی خیلی دلگرم به ادامه راه می کنه اینکه من چند روزه آپ نمی کنم دقیقا به همین دلیله چون جدا دلسرد شدم

ولی بازم ادامه می دادم به امید روزی که وبلاگم تاحدی جذاب بشه که راضیتون کنه

دوست گلم gabriel_ba2 فرموده بودید از اشعار گل سرخی بزارم ، به روی چشم حتما 

یا حق 

در به در ثانیه ها

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 0:33 توسط در به در ثانیه ها|

 

الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
 چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
 از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
 نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
 از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
 سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
 فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
 ز بسكه با لب محنت ،‌زمين فقر بوسيدم
 كنون كز خاك غم پر گشته اين صد پاره دامانم
 چه مي پرسي كه چون مردم ؟ چه سان پاشيده شد جانم ؟
 چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
 ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
 كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
 همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
 به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
 ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
 وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
 شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
 كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
 به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
 كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
 نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
 در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
 همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا
 پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
 به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي

 

کارو

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:43 توسط در به در ثانیه ها| |

 

وقتی می شینی پشت پنجره فقط می تونی نگاه کنی و هیچی نگی . می تونی زل بزنی به خونه ها ... به ماشینا ... به آدما و بچه هاشون ... به کوه و درختا و آسمون و لکه ابرای دودی و ولگردای قد و نیم قد ...
به یه چادر گل گلی با زنبیل چاقالو و خستش ...
خونسرد و بی هیچ خیالی تو کلت ... خیره شی به مسیر بی هدف ماشینایی که می رن و می رن ... تا برسن به پشت جاده ها ... تا بشن یه لکه ی محو و تیره ی دیگه ... رو چهره ی آسمون اون دوردورا ...
می تونی بشی یه سرنشین ... واسه تک تک سواریای آواره و ... خودتم که آواره تر از همشون ...

    بری پشت نگاه رهگذرا جا خوش کنی ... دست بکشی به دستای خالی و پینه بسته ی گلدانی کنار جوب ... یا رو چشمای همیشه خاموش پیرمرد فال فروش که هیچ وقت نفهمیدی غروب که شد ... خونه شو چه جوری پیدا می کنه...
قشنگ تر ! ... می تونی بشی خود چشمای شیطون و کنجکاو بچه ها ... به همون شفافی ... همون لطافت ...
می تونی جاری شی میون شیهه ی زندگی ... غلت بزنی و با آدماش رو پوست شهر بافته شی ... مثل پیچک پر پشت و سرسبز پشت حیاط ... که یه روز دیدم آغوششو پر کرده از دیوار و ستونای چوبی تاب من ... مثل اون قلبی که تازه می شه و ... می تونه خودشو لابلای اون دلی که واسش عزیزه ... مثل بافتنی من که تو دستای خوشبوی مادربزرگ بلند و بلندتر شده و ... آبی و آبی تر ...
حاشیه رفتم ...
باید گذشت از ظرافتای قشنگی که تو حاشیه ها منتظرن ...
 وگرنه مدام دور می شه از شهرم ... خیلی دور ... مثل اون دخترک سبزابی که تنها سهمش از همه بخشندگی لاجوردای دریا ... به جای خنکی بادا و سفیدی موجا و امنیت سایه هاش ... شد یه فاصله ...
یه فاصله به وسعت یخ زده ی اون غربتی که معناش واسه سبزابی شد ... نیاز به نوشتن ... ولع فریادی که شاید ...
شهرمو می گفتم که باز گم شدم ...
زادگاهی که اگه روزی مثل سبزابی ... بگیرنش ازم ... بازم به من تعلق داره ...
به من و شعرام ... من و دیوونگیهام ... من و خیالای سبزابی و دورم ...
شهر من ... شهری که دودی و شلوغ و پر سر و صداست
که پر از ماشین و بوق و گدا و گمشدست ...
پرفریاد ... پر پاییز ... پر عطر و نم خک و خلی و سکر آور باروون ...
ایرانم ... قشنگ ترین وجوون ترین گوشه ی این دنیا ...
شهر من ... شهر بهار ... شهر عشق ... شهر همهمه ...
شهر زندگی ...

نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 1:27 توسط در به در ثانیه ها| |

 

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . او تجربه هاي حيرت آور خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است . در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مينويسد :" مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا ايستاده بود . فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 20:59 توسط در به در ثانیه ها| |

 

دستهای گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
نغمه در نغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی ناپذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
رنگ ها در رنگ ها دویده،
ای مسیح مادر ، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جانت
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
***
چشمه ساری در دل و
آبشاری در کف،
آفتابی در نگاه و
فرشته ای در پیراهن
از انسانی که توئی
قصه ها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.

 

احمد شاملو


نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:8 توسط در به در ثانیه ها| |

 

 

«آن دل که تو دید ه ای ز غم خون شد و رفت»

«وز دیده ی خون گـرفـته بیـرون شـد و رفـت»

«روز ی بــــه هــــــوای عـشـق سـیـری کـرد»

«لیــلی صفـتـی بـدیـد و مـجنـون شــد و رفـت»

نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 23:28 توسط در به در ثانیه ها| |

 

با سلام خدمت دوستان عزیز و گلی که تو این مدت به در به در سر زدن و تنهاش نذاشتن

امروز میخوام شما رو با عضو جدید وبلاگ آشنا کنم

« باران »

نویسنده جدید وبلاگ که از این به بعد با متن هاش آشنا میشین

من از طرف خودم بهش خوش آمد میگم و امیدوارم همکاریمون سالهای سال ادامه پیدا کنه

با تشکر در به در ثانیه ها

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 20:53 توسط در به در ثانیه ها|

خدای را
مسجد من کجاست
ای ناخدای من؟
در کدامین جزیره آن آبگیر ایمن است
که راهش
از هفت دریای بی زنهار
می گذرد؟
***
از تنگابی پیچاپیچ گذشتیم
- با نخستین شام سفر -
که مزرعه سبز آبگینه بود.

و با کاهش شب
- که پنداری
در تنگه سنگی
جای خوش تر داشت -
به در یائی مرده درآمدیم
- با آسمان سربی ِ کوتاهش -
که موج و باد را
به سکونی جاودانه مسخ کرده بود.
و آفتابی رطوبت زده
 - که در فراخی ِ بی تصمیمی خویش
سر گردانی می کشید،
و در تردید ِ میان فرو نشستن یا بر خاستن
به ولنگاری
یله بود-.
***
ما به سختی در هوای گندیده طاعونی ‍‍‍‍‎‏َدم می زدیم و
عرق ریزان
در تلاشی نو میدانه
پارو می کشیدم
بر پهنه خاموش ِ دریائی پوسیده
که سراسر
پوشیده ز اجسادی ست که چشمان ایشان
هنوز
از وحشت توفان بزرگ
بر گشاده است
و از آتش خشمی که به هر جنبنده
در نگاه ایشان است
نیزه های شکن شکن تندر
جستن می کند.
***
و تنگاب ها
و دریاها.
تنگاب ها
و دریاهای دیگر...
***
آنگاه به دریائی جوشان در آمدیم،
با گرداب های هول
وخرسنگ های تفته
که خیزاب ها
بر آن
می جوشید.

((-اینک دریای ابرهاست...

اگر عشق نیست
هرگز هیچ آدمیزاده را
تاب سفری اینچن
نیست!))
چنین گفتی
با لبانی که مدام
پنداری
نام گلی
تکرار می کنند.

و از آن هنگام که سفر را لنگر بر گرفتیم
اینک کلام تو بود از لبانی
که تکرار بهار و باغ است.

و کلام تو در جان من نشست
و من آ ن را
حرف
به حرف
باز گفتم.
کلماتی که عطر دهان تو را داشت.

و در آن دوزخ
- که آب گندیده
دود کنان
بر تابه های تفته ی سنگ
می سوخت ـ
رطوبت دهانت را
از هر یکان ِ حرف
چشیدم.


و تو به چربدستی
کشتی را
بر دریای دمه خیز ِ جوشان
می گذراندی.
و کشتی
با سنگینی سیــّالش
با غـّژا غـّژ ِ د گل های بلند
- که از بار غرور بادبان ها
پست می شد -
در گذار ِاز دیوارهای ِ پوک ِ پیچان
به کابوسی می مانست
که در تبی سنگین
می گذرد.
***
امـّا
چندان که روز بی آفتاب
به زردی نشست،
از پس تنگابی کوتاه
راه
به دریایی دیگر بردیم
که پکی
گفتی
زنگیان
غم غربت را در کاسه مرجانی آن گریسته اند و
من اندوه ایشان را و
تو اندوه مرا
***
و مسجد من
در جزیره ئی ست
هم از این دریا.
اما کدامین جزیره، کدامین جزیره،نوح من ای ناخدای من؟
تو خود ایا جست و جوی جزیره را
از فراز کشتی
کبوتری پرواز می دهی؟
یا به گونه ای دیگر؟ به راهی دیگر؟
- که در این دریا بار
همه چیزی
به صداقت
از آب تا مهتاب گسترده است
و نقره کدر فلس ماهیان
در آب
ماهی دیگریست
در آسمانی
باژ گونه -.
***
در گستره خلوتی ابدی
در جزیره بکری فرود آمدیم.
گفتی
((- اینت سفر، که با مقصود فرجامید:
سختینه ئی ته سرانجامی خوش!))
و به سجده
من
پیشانی بر خک نهادم.
***
خدای را
نا خدای من!
مسجد من کجاست؟
در کدامین دریا
کدامین جزیره؟-
آن جا که من از خویش برفتم تا در پای تو سجده کنم
و مذهبی عتیق را
- چونان مومیائی شده ئی از فراسوهای قرون -
به ورود گونه ئی
جان بخشم.

مسجد من کجاست؟

با دستهای عاشقت
آن جا
مرا
مزاری بنا کن!

 

احمد شاملو

نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 18:52 توسط در به در ثانیه ها| |

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 16:41 توسط در به در ثانیه ها| |


Design By : Night Skin

The Hunger Site