تبليغاتX
در به در ثانیه ها


در به در ثانیه ها

 

 

حـــمام زنانـــــه گـــر شــــــنیدی      بشـــنو که حدیث مجلس ماسـت

زیــرا که در آن ســــــراچه هر روز      جــنگ و جــدل زنانــــــه برپاســت
گاه از پی حزب توده جنگ اســت      گـــه بر سـر حرف یاوه دعواســـت
وز بهر صـــــلاح اگــــــر وکـــــیلی      لب باز کند، که این چه غوغاست؛
گوید چو یکی دو جــمله، گـــویند      بنشین سر جای خود که بیجاست
کــورند و ز راه راســــــت دورنـــد       هر فرقه که بینی از چپ و راسـت
این یک به فنـــــای ما مصــــمم!      و آن یک به هــــلاک ما، مهیاست!
کوشد پی حیله هرکه بنشست      خـــیزد پی فتنه هرکـه برخاســــت
از صدمه دیگــــــران چه نالـــــیم     کز ماست هر آن ستم که بر ماست

                                                                     "رهی معیری"

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 13:43 توسط نابخشوده| |

طی شد این عمر،تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

همه تقصیر من است این خود می دانم

که نکردم فکری

که تامل ننمودم ،روزی

ساعتی یا آنی

که چه سان می گذرد عمر گران؟

"کودکی"رفت به بازی،به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند:کنون بچه است بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

بایدش نالیدن 

من نپرسیدم هیچ

که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن؟

هیچکس نیز نگفت:

زندگی چیست؟چرا می آییم؟

بعد از این چند صباح به کجا باید رفت؟

با کدامین توشه،به سفر باید رفت؟

من نپرسیدم هیچ،هیچکس نیز نگفت.

"نوجوانی"سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

بعد از آن باز نفهمیدم من

که چه سان عمر گذشت؟

لیک گفتند همه که جوان است هنوز

بگذارید جوانی بکند

بهره از عمر برد،کامروایی بکند

بگذارید که خوش باشد و مست

بعد از این باز ورا عمری هست

یک نفر بانگ برآورد که:او

از هم اکنون باید فکر آینده کند

دیگری آوا داد :که

چو فردا بشود، فکر فردا بکند

سومی گفت :همانگونه که دیروزش رفت

بگذرد امروزش،همچنین فردایش . . .

با همه این احوال

من نپرسیدم هیچ

که چه سان دی بگذشت؟

آن همه قدرت و نیروی عظیم

به چه ره مصرف گشت؟

نه تفکر،نه تعمق و نه اندیشه دمی

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

چه "توانی" که ز کف دادم مفت

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

قدرت عهد شباب

می توانست مرا تا به خدا پیش برد

لیک بیهوده تلف گشت جوانی

هیهات...

آن کسانی که نمی دانستند

زندگی یعنی چه،

رهنمایم بودند

عمرشان طی شده بیهوده و بی ارزش و کار

و مرا می گفتند که چو آنها باشم،

که چو آنها دایم

فکر خوردن باشم،

فکر گشتن باشم،  

فکر تامین معاش،

فکر ثروت باشم،

فکر یک زندگی بی جنجال،

فکر همسر باشم

کس مرا هیچ نگفت:

             زندگی ثروت نیست

                        زندگی داشتن همسر نیست

زندگی کردن،فکر خود بودن و غافل ز جهان بودن نیست

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

و صد افسوس  که چون عمر گذشت،

معنی اش فهمیدم.

حال می پندارم هدف از زیستن این است رفیق

من شدم خلق که با عزمی جزم

پای از بند هوا ها گسلم

پای در راه حقایق بنهم

با دلی آسوده،فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

مملو از عشق و جوانمردی و علم

در ره کشف حقایق کوشم

"زره جنگ" برای بد و ناحق پوشم

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

آنچه آموخته ام ،بر دگران نیز نکو آموزم

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

راه را بر دگران روشن و هموار کنم

من شدم خلق که مثمر  باشم

نه چنین زاید و بی جوش و خروش

عمر بر باد و به حسرت خاموش

                                       

                                        ای صد افسوس که چون عمر گذشت

                                                   معنی اش فهمیدم.

"صاحبعلی ملکی"

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 13:46 توسط نابخشوده| |

 

رو به سمت آسمان

سایه های خیس، کوچه، کوه، باغ را عبور می کنند

در این هجوم بی امان

تمام زمین دلواپسی را

انگار نم چیزی مثل اشک های حسرت

چیزی مثل بغض های برهنگی گرفته است

و من در حوالی یک صبح نمور

دست نسیم چشم های تو را دیدم

رنجور

دست تو که چشمان باد را مرتعش بار نوازش می کرد

چه ساده من که گم شدن در باد را به دیدگان دریا ندیدگان

چه ساده سایه سار مه از عبور خلوت پرندگان را

به رویایی دور از ترس برهنگی فروختم

باشد

باشد، امّای دورادور

باشدِ صبور

تو اما در درک صبح

در درک شقایق

چه ساده

چه بی صبر

گم شدی...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 8:52 توسط نابخشوده| |

 

 

ساعت از نیمه گذشته است

و من به این می اندیشم:

اگر کاری که عشق با من کرد

با تو می کرد
چند روز دوام می آوردی؟!

چند کیک روی شمع می گذارم!!

تا مبادا یک سال دیگر

با یک فوت........

دود شود!!!

از دسته گلی که به آب دادی

تا به دستم برسد

ممنونم!

مهرت را سپاس دوست من!!!!

حق داری دلگیر شوی!

وقتی پاسخی از من نمی رسد

مرا ببخش دوست من

گاهی زندگی سخت می شود!!!

امیدواری در چشمهایت می درخشد

و مهربانی در قلبت موج می زند

ای نگاهت آفتاب ..دلت دریا

وجودت می ارزد به کل دنیا!!

نه!
باور نمی کنم این دور باطل را

باور نمی کنم از "کلم"

به "کلمه" رسیده باشیم!!! 

                                                 "میلاد تهرانی"

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 15:16 توسط نابخشوده| |

 
 
 
 
 
 
 
روبرویش ایستادم ... سرش را بالا گرفت و از پشت سالخوردگی عینکش نگاهم کرد... گفت :«گل میخواهی ؟» گفتم : «نه ... دل میخواهم ...» گفت :«سال های جوانی تمام شد» ... چروک های قهوه ای صورتش، حکایت از سایه های افتاب گزیده میکرد و لبخندش ، قصه ی مرد دلفروشی را میگفت که گل داشت ولی دلش تمام شده بود...
 
 
 
 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 13:8 توسط نابخشوده| |

 

 

 

 

نوشتن از كسی كه نمی دانم از بزرگی اش بنویسم یا مردانگی، سخاوت، سكوت، مهربانی و... سخت است


 نوشتن از پدر


واژه ای كه شاید در كلام كوچك است. اما در معنا دریایی عظیم،قطره ای از بحر دل اوست. ..صدای گام های خسته در هر غروب و شب هنگام...

پدر می آید با گام های محكم تا استحكام را به یاد در و دیوار و ساكنان خانه بیاندازد

سینه ات را بوسیده ام تا قلب خسته ات باعشق بتپد

پدر.آرام سرفه کن.اهالی خانه تو را می خواهند

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:9 توسط نابخشوده| |

به نام او که رنگ می زند بر تمام بی رنگی ها


 

خدایا با تو حرف دارم. حرفهایی که شاید گفته ام و تو نشنیده ای. هزاران بار در خلوت خود تو  را خوانده ام.اینبار می خواهم بنگارم این حکایت قدیمی را.


 

خدایا چه ساده و بی ریا پیشتر آسمان دلم آبی بود. اما چه گذشت که امروز آسمان دلم ابری و مه آلود است.مانند آنکه سالهاست آبی آسمان به مهمانی او نیامده. چه بگویم که عاشقی مرا وادار به حیاتی کرد که باورش بر این دل خسته دشوار بود. چه گذشت بر این دل وامانده


 

تو بگو چه بنویسم. سعی کردم تا تمام عاشقی را برایت ساده تعریف کنم. تا برایت آرام زمزمه کنم حدیث عاشقی را.اما نفهمیدم شاید تعریف من هیچگاه به گوش تو نرسد. شاید میان تعریف من و تو هزاران فرسنگ فاصله باشد.


 

چه بنویسم برایت که گفتن بیهوده من و شنیدن بیهوده تو. که عاشق را وجود معنا کرده ایم اما عشق  عشق در آیین من یعنی سرسپردن. من گمان می بردم عشق و وعاشقی حرمتی دارد به اندازه دریا،به بلندای تک ستاره آسمان. باور کن گمان می بردم در آیین من حرف و حدیث عاشقی این گونه معنا شده  عشق حدیث جنون است و حکایت دیوانگی.


 

اما شاید خود نفهمیده ام عشق را  چه بگویمت که تمام ناگفته ها را پیش از آنکه بر ذهنم بگذرد بر آن آگاهی.


 

اینهمه سال گفتم و تو ندانستی حال غریبم را. اما باور کن من مانده ام و هزاران حرف ناگفته به تو.


 

حرف هایی که در صندوقچه دلم مانده و سالهاست گرد و وغبار بر رویش نشسته. اما... اما کسی را نیافتم تا آن را بگشاید و غبار چندین ساله را بتکاند.تنها تو را  داشته ام تا برایش از ناگفته ها بگویم هرچند شاید آنها را نشنوی. اما ناامیدم نکن و بگذار به حقیقت بپیوندد این آرزویم که صدایم را می شنوی بر حال غریبم چاره ای می اندیشی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 15:18 توسط نابخشوده| |

 

من گمان می کردم

دوستی همچون سروی سرسبز

چار فصلش همه آراستگی ست

من چه می دانستم

هیبت باد زمستانی ست

من چه می دانستم

سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم

دل هرکس دل نیست

قلب ها ز آهن و سنگ

قلب ها بی خبر از عاطفه اند...

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 15:45 توسط نابخشوده| |

 

باید از اینجا رفت

نه فقط از اینجا

که از این رفتن بی حرکت و از هرچه سکون باید رفت

حرفم از رفتن از "اینجا" نیست

هرکجا "اینجا" نیست

آن چه اینجا به میان است

ز درون پیدا نیست

رفتن از قالب عشق و رفتن از شط عبور

گر از این دو توانی رفتن

رفتنت معناییست...

نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 14:28 توسط نابخشوده| |

 

در این شب ظلمانی دیجور

                           که بدجور

                    دلم کرده هوای برش از عالم خاکی

                            دلتنگ تر از من به کجا هست سراغت

                                              یک لحظه نگاهم کن

                                                                   و

                                                                  عمری دگرم بخش

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:32 توسط نابخشوده| |

 

 

دیگر به تو که ندارمت نمی اندیشم.

اگر حق من بودی حتما تو را داشتم.حتماداشتم.وحالا که نیستی  یقین. نبودنت بهتر است.

شاید همانطور که بودن او که هست با هیچ یکی است...

همینجا برای اولین بار به تو سلام میکنم وبرای اخرین بار تو را بدرود می گویم.ودوستت دارم.

اگر بودی بسیار دوستت داشتم .تو هم مرا دوست داشته باش .تا  یکدیگر را در یابیم...

رفیق کهنه خدا نگه دار تو باشد. به امید دیدار در آینده ای بسیار دور...

.هرگز مرا به خود وامگذار.هرگز حرفهای یاوه ام را مشنو.وهرگز امانتت را رها مکن. ممنونم که هستی. که میشنوی. میبینی. می سوزانی والتیام می بخشی.وهستی وهمیشه هستی و دوستم داری...

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 14:17 توسط نابخشوده| |

 
 
 
استوار و خندان
نه خمی بر پشت و نه چینی بر ابرو
...حتی اگر کوله بار زندگی بر شانه هایش سوار باشد...
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 12:53 توسط نابخشوده| |

 

  آسمان سربی رنگ

           من درون قفس سرد اتاقم

                                           دلتنگ

     می پرد مرغ نگاهم

                             تا دور

                                آه باران، باران

                                        پَر مرغان نگاهم را شست

               از دل من اما

                           چه کسی

                                       نقش او را خواهد شست

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 15:21 توسط نابخشوده| |

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است



دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند


انحنای روح من
شانه های خسته ی غرور من
تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است
کتف گریه های بی بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟
درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب
پافشاری شگفت دردهاست
دردهای آشنا
دردهای بومی غریب
دردهای خانگی
دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد
رنگ و بوی غنچه ی دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه ی مرا
درد گفته است
درد هم شنفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟

---------------------------------------

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر میشود
آی ،ای دریغ و حسرت همیشگی
ناگهان چقدر زود دیر میشود

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 14:8 توسط نابخشوده| |

 

 

نه تو می مانی، نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

 

 

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شدست

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی

آه از آیینه دنیا که چه ها خواهد شد...!!!

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 15:10 توسط نابخشوده| |

یارب مرا یاری بده،تا خوب آزارش دهم

رنجش دهم زجرش دهم،زارش كنم،خوارش کنم
از بوسه های آتشین از خنده های دلنشین
صد شعله در جانش كنم رامش كنم،رامش کنم

در پیش چشمش ساغری، گیرم ز دست دلبری
از ننگ آزارش دهم،از غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افكنم،گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر،كالای بازارش کنم

گوید بیفزا مهر خود،گویم بكاهم مهر خود
گوید كه كمتر كن جفا، گویم كه بسیارش كنم
هر شامگه در خانه ای چابكتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای، از خویش بیزارش كنم

چون بینم آن شیدای من،فارغ شد از سودای من
منزل كنم در كوی او، باشد كه دیدارش كنم
گیسوی خود افشان كنم جادوی خود پژمان كنم
با گونه گون سوگندها بار دگر یارش كنم

چون یار شد بار دگر كوشم به آزار دگر
تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش كنم


پاسخ دیوانگی از «ابراهیم صبا»

یارت شوم یارت شوم،هر چند آزارم كنی
نازت كشم نازت كشم،گر در جهان خوارم كنی
بر من پسندی گر منم دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم، كز عشق بیمارم كنی
گر رانیم از كوی خود،ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوش دلم ، هر عشوه در كارم كنی
من طایر پر بسته ام، در كنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشكسته ام،تا خود گرفتارم كنی
من عاشق دلداده ام بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو، تا با بلا یارم كنی
ما را چو كردی امتحان،ناچار گردی مهربان
رحم آر ای آرام جان بر این دل زارم كنی
گر حال دشنامم دهی روز دگر جانم دهی
كامم دهی الطاف بسیارم كنی


پاسخ به پاسخ دیوانگی «از سیمین بهبهانی»

گفتی شفا بخشم ترا،وز عشق بیمارت كنم
یعنی به خود دشمن شوم،با خویشتن یارت كنم
گفتی كه دلدارت شوم،شمع شب تارت شوم
خوابی مبارك دیده ای ترسم كه بیدارت كنم

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:53 توسط نابخشوده| |

 

 

تقصیر باد بود

بی موقع او وزید

شاید اگر بجای تیر

روز تولدم، در ماه مهر بود

یا لا اقل؛ بجای جمعه

در روز شنبه ای، حتی سه شنبه ای

شاید اگر که مادرم

پیشانی سیاه مرا خوب شسته بود

خوشبخت می شدم

تقصیر ابر بود

آن بادِ نا رفیق، که مخالف همی وزید

از دستِ جور آن مه و خورشید زیر ابر

لجبازی فلک، که چرا نانِ ما نداد

شاید شباهت مرغکِ همسایه ام به غاز

کوتاهی پدر

اقبال کج مدار

شاید اگر که شانس؛ آن قهر کرده ز من؛ گیج بی حواس

یکبار هم پلاکِ خانه ما را به یاد داشت

خوشبخت می شدم

تقصیر ما که نیست

از دست روزگار؛ که طالع ما را چنین نوشت...

دیگر گلایه بس

باید شروع کنم

دشوارتر قدم؛ این اولین قدم

این راه باور خود؛ راه نو شدن

با گام اولین، آغاز می شود

باید شروع کنم

                        مکتوب سرنوشت

                               باید ز سر نوشت 

                                                                                   

                                                               

                                                                              کیوان شاهبداغی

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 13:31 توسط نابخشوده| |

 

 

من پس از مدتها                        
فرصتی یافته ام
تا كمی گریه كنم
وبه تنهایی خود فكر كنم             

 

همه تنها هستیم
هرچه با همدیگر،تنهاتر
گرد هم جمع شدیم
تا به تنهایی خود عمق دهیم

 

جمع ما تنهایان
جمع ما تنهایی هاست
وچه وحشتناك است
من پس از مدتها
فرصتی یافته ام
تا به تنهایی خود فكر كنم
                                    وبه تنهایی تو
                                      كه چه آسان رفتی....

              


                                             *سلامی نو خدمت همه دوستان*

                       سپاس زیاد از مدیریت وبلاگ که من رو در کنار شما دوستان عزیز جای داد

                                      مشتاقانه منتظر نظرهاتون در مورد مطالبم هستم

                                                                 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:39 توسط نابخشوده| |


Design By : Night Skin

The Hunger Site