تبليغاتX
در به در ثانیه ها - متنفرم از شما که ذره به ذره تنتان بی شرمیست...وقاحت...


در به در ثانیه ها

نه دیگر..حرفی نیست...

از اولش هم نبود...

اصلا مگر کسی باید و می تواند که حرفی داشته باشد برای گفتن...؟

خیابان های شلوغ...دختر ها و پسر های سرزمینم پر از اندوه...

و مردان و زنان ...در حیرت از این شام غریب...از این سال آخر...

نفس هایی که به شماره می افتند...

و پوزخند های موذیانه ی بزرگان امنیت و آسایش این خاک...

دست هایم به لرزه افتاده اند...

گریه می کنم...نه از غم...که از خشم...

حال معلقی دارم...

چون ریشه ای از خاک کنده...تن سپرده به باد...به آب...

من و این خاک ...تن می سپاریم...

نه به باد...نه به آب...

که به نیرنگ...به دروغ...فریب...تهمت...تقلب...ریا...استهزا...

هرچه ایمان داشتم...هرچه مرا احساسی پر از حضور گرم و مهربان خدا بود...

خدا آمد و برد...و تنم...و همه تراوش ذهن خسته ام...

و همه نوشته ی دستان شکسته ام...

پر از درد شده...پر از احساس آزار دهنده ی سادگی...فریب خوردگی...

حالا دیگر...جه توفیری دارد...آخر این بن بست خفه ام کنید...یا سر خیابان

بعدی استخوان هایم را بشکنید...؟

مگر وقتی آتش زدید و می زنید و خواهید زد بر این سبز بزرگ...

تمام جانم نمی سوزد؟

نه دیگر...کار معامله با خدا نیست...

دست هایتان را باید شکست...

و در حنجره ی کثیفتان...صدای کثیف ترتان را خفه کرد...

و قدم های ترسویتان را در خیابان تحریم ...

و بر همه ی وجود سراسر خائنتان ...

راستی همین یکبار را دهان به دروغ  نگشایید و بگویید...که ارزش چه چیز را دارید؟

همین یکبار را چشم هایتان را یگشایید و امید  نا امید پیران این دیار را ببینید...

و ببینید که چه طور این روزها تلخ شده اند...

نمی دانم...به خدا من نمی دانم و کسی هم نمی گوید...که چه طور

در چشم های کسانی که می خواهند و نمی گذارید سبز ببینند ...می نگرید...؟

چه طور مغزتان در پیچ و تابی از شرم عصیان بر وقاحتتان نمی کند...؟

و چه طور این چنین آسوده خاطر از خاطر خسته ی آدم های سبز ی که

این خاک سرشته به خون آنان و فرزندانشان است...عبور می کنید...؟

آهای بی شرمان...آهای جرثومه های وقیح...

چه طور عصا از دست کوران می دزدید...؟ 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 21:10 توسط هم سوگند| |


Design By : Night Skin

The Hunger Site